درمان سرطان با سایبرنایف
بیمارستان فوق تخصصی سرطان بیکن در مالزی.درمان موثر تومورهای سرطانی |
ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
زنگ در از جا پراندش. خیلی وقت نبود که رسیده بود خانه. چای را از دست زن گرفت و یک پایش را جمع کرد زیر خمیدگی پای دیگر. راحت نبود.
زن آیفون را برداشت.مردی چاق و چهارشانه پشت در منتظر بود. مرد تند تند گفت دنبال همان لباس عروس که چند وقت پیش آورده بودتش آمده بود خشکشویی ، نبودید و این شد که آمده درب منزل. امر خیر است و عجله ای. شرمندگی هاش را هم لای سیبیلش می جوید. تند تند شلوارش را روی پیژامه ی توی جوراب رفته اش پوشید و پرید پشت در.
باز ، مثل خیلی شب ها ، دخترک چشم سبز پیچیده توی چادر زیر تاریکی چراغ برق منتظر بود.
روز از اول بد شروع شده بود.
صدای نفس های نامنظم سکوت ، حاکی از موج های آدرنالین بود که بر صخره های آرامش می کوبید. جزر و مد. خانه زیر این فرسودگی بی هیاهو ،از ترس سقوط ، فرو ریخت.
بیرون دارد برف می بارد. این سکوت سنگین که گاهی با عبور خش خشناک یک ماشین خسته و خابالود می شکند ، می گوید که دارد برف می بارد. برف مرا مهربان می کند. مرا رام میکند. شاعر و عاشقم نمی کند. نه. دیگر برف و باران و پاییز و زمستان مثل سگ پاولوف شرطی ام نمی کند که از زیبایی حزن انگیز و جای پاها ی کوچک و بزرگ دور و نزدیک کنار هم بگویم. از یکی بزرگ و یکی کوچک کنارش. از آدم برفی های که با دست های بازشان مثل ترمیناتور، مثل محافظان فدایی، تا پای جان ، جلوی گلوله برفی های پرتاب شده به سمتم را میگیرند. گاهی گوش ازشان می پرد و شاید هم سری و هویجی و قهقه می ماند برای من.نه. کودکی هام کمتر از آن شده که شاعر باشم.
برف که می آید دلم می خواهد آرام باشم .ساکت و زن باشم.مادر باشم. دلم می خواهد توی پاهات آب نرود. سردت نشود. دلم می خواهد یادت باشد پوتین خوب بپوشی و یادت باشد برای خودت کاپشن گرم خریده باشی.دلم می خواهد یادت باشد که با یه لا پیراهن می چایی.دلم می خواهد بخاری ماشینت خوب کار کند و نصف شب توی پیچ های جاده ها خوابزده رویا نبینی. دلم می خواهد 2 تا جوراب بپوشی و توی پایت پلاستیک فریزر کنی. دلم می خواهد آش خورده باشی گرم ِ گرم. جیگر خورده باشی داغ و آبدار.دلم می خواهد کسی توی شلوغی کار چای گرم دستت داده باشد.دلم می خواهد حافظ بدست لب شوفاژ لم داده باشی.
برف که می آید به خاطر مارک لباسم که تنم را می خورد ، بلوزم را برعکس نمی پوشم. دلم هوس لبو که دوست ندارم می کند .جوش نمی زنم و پیشانیم پوست پوست نمی شود. با مو های شقیقه ام ور نمی روم . ناخن نمی جوم. مهربان می شوم و می پذیرم که همه اشتباه می کنیم. همه حق داریم که توی زندگیمان کثافت کاری کرده باشیم. همه حق داریم که گاهی مخمان را تعطیل کنیم و چشم هامان ببندیم و بدوبیراه بگوییم و عذرخواهی نکنیم.حقمان است که گاهی اینقدر به عالم گند بزنیم که حتی صبح ها نگاهمان توی آینه از چشم هامان بدزدیم. حق داریم به خدا حق داریم برویم گم و گور بشویم.
حقمان است که فراموش شویم و شعار دهیم که زندگی باید کرد.از نو! دوباره! حق داریم که باز قهقهه بزنیم بی عذاب. بی خاطره. دیگران هم به اندازه ی ما حق دارند که در این شروع دوباره ی بی اعتبار تنهایمان بگذارند. ثانیه ها سوداگرانه می خوانند توی گوشمان " آینده"، و ما همه حق داریم سوداگران اغفالمان کنند.
برف می بارد.زیاد می بارد. آرام و سرد و سفید. سنگین و ساکت. برف شاعر نمی کندم .نه. می کندم عین خودش آرام و سرد و سفید. سنگین و ساکت.
پانوشت: من حق دارم که گاهی دلم از دنیا بگیرد و قهر کنم با همه کس و بگذارم بروم .و همانقدر حق دارم برگردم و خجالت نکشم که دلم خواسته روی حرف هام نمانده باشم.
پانوشت 2 : اینجا خانه ی من است. شش دانگش. حرمت زمزمه های ساکت پا بر این فرش را نگه دار.
شبانه های سیتکا با یاد عاشقانه هایی گذشت که هر روز زیر صندلی پیامبران کپک می زدند. روزهای سیتکا با افسوس آوازهایی که نخواند و بوسه های که تنگ در آغوش نکشید گذشت.
سیتکا دلش گرفته دیگر. زیاد هم گرفته.آوازی نمانده.
سیتکا ساکت بود.توی دلش آواز می خواندچه حزن انگیز ، چه طربناک. باز تو خواستی که همین آهسته صدایش هم نباشد.
هوای نفس هایت را نمی دزدم. آرزوهایت را کش نمی روم. دستم را توی جیبت گرم نمی کنم. من دیگر جای زندگی تو را تنگ نمی کنم. من رفتنی ام. از اول هم رفتنی بودم. و بدان سیتکا دلش بزرگتر از این حرفاست که بلد نباشد ببخشد.
تمام.
آخرین بعدا نوشت: اصغر فرهادی عزیز.متشکرم.
گاهی دلم می خواست زندگی ای ساده تر از این که برای خودم ساختم و متصورم ، می داشتم. گاهی دلم می خواست روزها فکر دانشگاه می بودم و فارغ التحصیلی. گاهی کتاب و جزوه دانشگاهیم رو ورق میزدم و در حد نیاز بلد بودم چهار تا کلمه ی قلمبه ی بیربط را با اعتماد به نفس به زبان بیاورم. همیشه ی تعطیلات درس داشته باشم و معدلم بالا .عاشقی داشتم که با همه ی عدم جذابیتش برایم کافی باشد.دلپذیر و بی آزار. که تا کار پیدا کرد بساط نامزدی بچینیم.
توی خانه ای اتاقکی داشتم با یک میز توالت مملو از عروسک های نرم و شمع. اتاقی صورتی و قرمز، با فرش مستطیل کج نرم طرح جدید وسطش.اتاق بغلی اتاق خواهرم می بود که چندین سال است ازدواج کرده و برادرم هم رفته بود سربازی. مادری خانه دار و آرام و صبور داشتم، که دوست داشت توی خانه دامن زیر زانو بپوشد و روسری سر کند و روی روزنامه سبزی و عدس و برنج پاک کند و نگران سرما و خورد و خوراکم باشد.
دوست داشتم چهارشنبه ها خواب اموات میدیم و پنجشنبه ها با مادر شعله زرد و حلوا می پختم برای نذر. با شابلون رویش اسم می نوشتم و توی ظرف یکبار مصرف با ماشین می بردیم دم خانه ها. دوست داشتم موقع رانندگی پشت پراید سفیدم، کمی به جلو خم بشوم و اخم کنم و دو دستی فرمان را بچسبم و وقتی کسی بوق زد توجه نکنم و با حرارت فرمان بگیرم و فرمان بگیرم و فرمان بگیرم و توی بریدگی دور بزنم.بروم امامزاده برای خوشبختی ام دعا کنم. ضریح ببوسم و از زیر چادر گل گلی دست بیاندازم دور میله ها و همراه پیرزن کناریم بغض کنم. دوست داشتم با دوستهام چادر روی صورتم می انداختم و توسل می خواندم. دوست داشتم باور کنم حاجتی در راه است.
دوست داشتم کمری باریک میداشتم و موهای بلند لخت مشکی و می نالیدم که حالت نمیگیرد. روی تخت دراز بکشم و جدول حل کنم.بستنی که بیاورند دو قاشق مزه کنم و دلم را بزند. همیشه بی اشتها باشم. دوست داشتم فشارم همیشه پایین می بود. دوست داشتم دل نازک بودم با بازوهای ظریف. بازوانی که بیشتر از کیف دستی به چشم نبینند. دوست داشتم گاه گاهی کار داشته باشم وقتی دوستهام زنگ می زنند ،حتی اگر کارم تمیز کردن یک به یک رژ لب هام با پنبه روی میز آرایش چوبی اتاقم باشد. دوست داشتم روی جوش سر زانوم دارو می مالیدم و از پف خیالی زیر چشم هام گله مند می بودم.
دوست داشتم راحت گریه می کردم.راحت می ترسیدم . به اتفاقات جدید شانس وقوع نمی دادم. همیشه همان غذای همیشگی را سفارش میدادم و قارچ و گوجه فرنگی ها را کنار بشقاب کپه می کردم.
من هیچکدام اینها نیستم. زندگی سخت تر می شود وقتی فکر می کنی پشت هر دری اتفاقیست که باید تجربه اش کنی. نپذیری که توان آدمی حد دارد، مرز دارد و آسیب با وجود یحتمل بودنش امری جدیست. نپذیری که ترس احساس زشتی نیست. نفهمی که برای محبت کردن به آدمها نیازی نیست رنجور و خمیده و آزرده بشوی که این عین حماقت و بلاهت است.و بدتر از همه ی اینها نپذیری که به پختگی و بزرگی چیزی که تصور می کنی و می خواهی به دنیا القا کنی نباشی و اصرار کنی که هستی. تمام.
پانوشت: چاییدیم در حد لالیگا. فعلا دست و دهان ما تنها محصولات پانادول و او آر اس را می شناسد و باقی نقاط بدن توالت! باشد که خداوند آرامش آن نقطه از دنیا را از ما نگیرد. آمین!
پانوشت 2: گشتیم نبود. نگرد، مثکه واقعا نیس!
ظهر که خواست فشار پیرمرد را بگیرد. نبض پیدا نمیشد. پیرمرد آب خواست و قرص هاش رو خورد.با وسواس یکی یکی کف دستش لمس می کرد و نوک انگشتهای لرزان و خشکش می برد بالا و چشم تنگ می کرد .زل می زد و میبلعید. یکی.یکی. صورتی ها و سفید ها .گرد ها و بیضی ها.فردا که شد. آرام مُرد.
پیرمرد را توی پتو آوردند. کنار خاک تازه آب خورده برآمدگی روی زمین نشست.کنار انبوه گلایل های سفید مرگ. آب خواست. قرص هاشو یکی.یکی برانداز کرد و بلعید و فاتحه خواند.
دخترک بند باز دستهاش رو باز کرده بود و ایستاده بود..جمعیت زیر پاهاش گاه از ترس هــی می کشید و گاه کف می زد. دخترک با پاهای برهنه ی سرخ روی طناب میدوید و می چرخید و می رقصید . نگاهش گیر کرد به نگاه یکی از میان جمعیت.پایش لرزید.
عاشق پینه دوز گوژپشت شده بود.
خیلی مودبانه بخواهم بگویمش باسن آسمان پاره شده. سوراخ است. اصلا شبیه بچه ای شده که دست از زر زر بر نمیدارد. یکی هم نیست یک جیز نرمی که یادآور پس.تان مادرش یا حالا هر چیز جالب نرم دیگری باشد را بچباند توی حلقش یا دستش بلکه خفه خون بگیرد. شاید اگر روزهای دیگری بود تعبیری عاشقانه و مستانه داشتم از این شر شر بی معنی. نه عاشقم نه از این همه آب و طوفان و باد سرد که از زیر در می وزد توی دماغم حس می کنم ممکن است دلم بخواهد با پولیور شیری یقه شل دستباف گشادم کاپوچینوی کف کرده ی غلیظم را ببرم دم پنجره و ریز ریز مزه کنم و از پشت گلدان های مینیاتوری بنزایم با لبخندی خواستنی و راضی زل بزنم به سردی بیرون و قیژ قیژ روی های نفس هام خوشبختی بنویسم ،هر از گاهی هم هواسم را بدهم به گربه ی اشرافی احمق بد اخلاقم دم شومینه که خودش را میلیسد و با اطمینان پر رخوتش زل میزند به قطره های آبی که با صورت می خورند به شیشه و له میشوند و می پاشند و می سرند پایین ، و مستانه خر خر کند.
نه!
انگشت هام یخ کرده و به شکل بی رحمانه ای توی این همه لباس چاق تر و غیر جذاب به نظر می رسم. سقف چکه می کند و این امر اهدایی محصول مشترک طاق توالت و راه آب همیشه گرفته ی بالکن همسایه بالاییست که متعلق به دو پسر مجرد بی نهایت گشاد است و که راه آب را باز نمیکنند و آب جمع می شود و خیلی وقیحانه میچکد رو سر بنده.این دو یک روز در میان چهره خشمناک مرا پیچیده در شال چهارخانه سبز و گل گلی پشمی به اتفاق رسول ، سرایدار افغانی که با جارویش ناموس پرستانه کنارم می ایستد از چشمی در نگاه می کنند و مرا دایورت می کنند به نقاط مثلا مردانه شان! شومینه ای وجود ندارد . سیستم گرمایش خانه سه شوفاژ پیزوری است که یکی اش هر از گاهی نصف شب ها توی خودش می شا.شد و باقی شب را به آواز خواندن می گذراند و من چون دوست ندارم توی خواب نصف کاره ی به سختی بدست آمده ام کسی شامورتی بازی در بیاورد ، گوشش را میگیرم و تا ته می پیچانم و سفت می کنم و از خیر گرمای زپرتی پر منتش می گذرم. گاهی هم تنها قابلمه ی بزرگم را که یک وقتی به هوس ته چین پختنی موهم خریدم را همراه رفیق شفیقم کتری پر آب می کنم میگذارم الکی جوش بیاید و خانه را کمی ولرم کند.
کار طرحم مانده و تا هوا خوب نشود نمیشود که بروند از چند تا گوسفند هوس باز آخری اس.پرم بگیرم برای تحقیقات کارم. همه ی عالم و آدم یک روز در میان به من گوشزد می کنند که هیچ نوبل علمی در کار نیست و چه تو این چند تا گوسفند را به وجد بیاوری چه نه آسمان دنیای باروری همین رنگ خواهد بود در این خراب شده و اصولا هم خبری نیست و بهتر است نباشد و بهتر است متولدین جدید بدانند و آگاه باشند که بوی خر داغ شده به دلیل مواد مصرفی مشابه صرفا شبیه بوی کباب است ولاغیر.
دلار گران شده و بانک مرکزی تحریم شده و اقتصاد مملکتمان توی همان شلوار خراب قبلی دوباره تا توانسته خراب کرده ولی سعی میکند از روی صندلی بلند نشود تا از بالای میز که قیافه ی سرخش را میبینیم به خرابی شلوارش پی نبریم ولی ما انگشت شصتمان را به سمتش بلند می کنیم چون بویش بد جور دارد ما را به ورطه ی استفراغ می کشاند و این حرکت انگشت شصت حرکتی نمادین و دو پهلوست که هم نشان موفقیتش در امر خرابیست هم معانی انتحاری دیگری دارد . ما میدانیم این شلوار دیگر شلوار بشو نیست و شستنش کار هر مرد نیست و باید دیگر به فکر دور انداختنش بود.حالا بگویید گرانی دلار و شلوار خراب و پاره و بدبوی آقایان چه ربطی به باران دارد؟ آخر همین آقایان ابر ها را طی عملیاتی بارور کرده اند انگار. بد نیست ها! برکت است کرور کرور! ولی کردنی کم بود و نا کافی که به ابر ها هم در همین روزهای پر کار من عنایت فرمودید؟ ماشاالله به این بنیه و توان ! توی این هوای سرد که ما وقتی داغ شدن المنت بخاری برقیمان را میبینیم به جای کیفور شدن از لطافت گرمایی فرح بخش باید دست و دل و تنمان بلرزد بابت پول برقش جایی واسه ی کاپوچینوی کف به لب آورده میماند با آن پولیور شیری دستباف یقه شل ؟!!
اصلا باران هم اصلا باران های قدیم تا اطلاع ثانوی باران های کوچه ی ما نه عطر یار می آورد نه یاد دوست. باران های کوچه ی ما گل و شل می آورد برای رسول و دماغ یخ زده ی آویزان ناراضی و سینه پهلو و زرت و زورت و خس و خس سینه برای امثال من و شب های بی جا و مکان و خیس بی انتها برای کارتن خواب هایی که بر حسب اتفاق قرار است عین من و تو انسان باشند.
آقا جان اصلا مارا به خیر شما امید نبوده و نیست و نخواهد بود بروید به بغل دستی هایتان عنایت بفرمایید و دست از سر کچل ابرها این چند روزه حداقل بردارید.
پا نوشت : باران چیز خوبیست و بارور کردن ابرها که شاید هم شایعه ای باشد برای ذهن های مصیبت ساز اصلا کار بدی نیست. ولی وقتی از زمین و زمان شاکی میشوی و شبیه پیرزن هایی استخوانی با جاروی پرنده از جرز دیوار هم به خاطر خال گوشتی کنار دماغت که بازخور اجتماعیست تو را با آن خال گوشتی که اول حال دلبرانه ی گوشه ی لب بود ، پرورانده خرده میگیری باید چیزی باشد که گیر بدهی و چه چیزی بهتر از ارتباط گودرز ها با شقایق. بعد هم آقایان حتی اگر تا بازو دستشان توی عسل بکنند و بخواهند توی حلقم بکنند بدانند و آگاه باشند که در اولین فرصت گاز میگیرم آن هم چه گاز گرفتنی!
اختلالات یا بهتر بگویم اتفاقات فیزیولوژیک زنانه از کسل کننده ترین ابتکارات آفرینش است .معیاری دژخیمانی برای تندرستی زنان! حتی می توانم بگویم نمادیست از توحش. چند روزی که بی ترحم یادت می اورد چقدر تنها و خسته کننده ای. شکمت توی آینه از تنت آویزان است . ورم زیر پوستت توی چشم می زند .جوش هایت مثل کشمش توی کوکی های لاهیجان توی چشمند و سوختن دهان و یک جای دیگرت از نخوردن آش است ولاغیر! ماشین های بیشتری از توی فرعی ها جلویت می پیچند ، راهت را می بندند و با وجودیکه حق تقدم با توست تا کمر از پنجره خم می شوند و به تو و پلاک شمالی- شهرستانیت اهانت می کنند و قیژ گاز میدهند و میروند. در این چند روز دوست داری که یک چینی کوچولوی خشن رزمی کار باشی. یا ادمکش حرفه ای در سطح کیل بیل.اصلا هیچکدام نشد، کف ماشینت سمت شاگرد یک قفل فرمان قرمز افتاده باشد و توی داشبرد سلاح سرد مثل چاقوی تاشوی دسته زنجان و پنجه بکس حمل کنی.و البته دستکش چرم. دوست داری اولین موجود مذکری (اعم از انسان،گربه ،پرنده یا گوسفند) که نگاه چپ به تو کرد را به یک کوچه ی خلوت بکشانی و به قصد کشت بزنی. یا یک قاتل زنجیره ای شوی و هر مرد قد بلند و لاغر ی که ریش پرفسوری داشته باشد و بلوزی با راه های سورمه ای و قرمز به تن را به شکل فجیعی به قتل برسانی .یا هر دانشجو دختر یا پسری که قرار است از نمونه های خون به زحمت گرفته ی آزمایش های تو خیلی حاضر و آماده استفاده کند . شاید هم در یک حمله های ناگهانی استادت را بالای میز کارش دار زدی. با چشم هایی که با وحشت از حدقه بیرون زده و شلواری که خیس شده و انگشتی که روی کانتکت هیچگاه شماره گیری نشده ی دکتر "چ "خشک مانده.
در عین حال هم دلنازک می شوی . وقتی قطره های آب ازسقفِ حمام همسایه بالایی می چکد روی میز جلوی مبلت ،می روی و یک گوشه می شینی و برای تمام بدبختی های عالم بشریت زار می زنی. برای تمام پیرمرد هایی که لنگ لنگان سرچهاراه نرگس می فروشند. دختر بچه هایی که آشغال می فروشند و روی پنجه ی پا می ایستند توی سرمای شب ترافیک همت و توی ماشینت سرک می کشند و تو بهشان بیسکویت ساقه طلایی میدهی. برای تمام کفش های کهنه و دو هزار تومانی های که زیر لاستیک ماشین های در حال حرکت گم می شوند و کسی دنبال آن می پرد زیر ماشین های شاسی بلند.برای تمام زنانی که صورتشان کبود می شود و بچه های خابالود کثیف به بغل دارند و برای بوی شیرخواره های بی احساس پیچیده توی چادر لب چهار راه ها زار میزنی ،برای تمام مجرمانی که این دنیای کثیف این جامعه ی کم سوادِ بی فرهنگِ بیمار ، ما ، تجاوزگر می کندشان و قاتل..برای تمام تبهکارهایی که قرار نبود تبهکار باشند..برای همه ی زندانی های تنها.. برای قوچ های که نگهشان میدارند و تو ازگردنشان خون میگیری و دردشان میگیرد و خرخر می کنند و تند تند بزاقشان را قورت میدهند... زار میزنی زار..برای ناتوانیت. برای کم بودنت. برای روزهایی که بی آنکه کسی باشی می گذرند.بی انکه به خاطر بودنت لبخند بزنی.برای هر دقیقه از نبودنش زار می زنی برای نبودنت ....زار..
اصلا میخواهی نقاشی کنی ولی قلموها همه با رنگ خشک شده. قلمو تازه ها را که در می آوری رنگ ها در نمی ایند.با قلمو صفر روی شیار های نازک سایه با لرزش دستت انگار نوار قلب می کشی و وقتی هم که می خواهی دست از سر بوم کچل برداری ، می افتد رویت و تمام آخرین و تنها بلوز یادگار عشقی کهنه که به نشان اعتراض یا احترام یا وفاداری یا یکی از همین موارد بی نهایت ابلهانه،هر روز و همیشه در خانه می پوشی را با عین کل نقاشی رنگ روغنت مهر میزنی. روزهایی که با اشک درمیابی این تسلسل بیهوده ی دنیا بیهوده تر از آنچه ست که می خواهی تصور کنی. روزهایی که یک شکست خورده ی قهرمان ستیزی. روزهایی که میگوی فرار کنم.اما به کجا؟ از این همه دلتنگی این تن به کجا فرار کنم؟ روزهایی که برایت انگار تمامی ندارد و هر بار یادت می رود که باز می آیند تا یادت بیاورند که تو شکست خوردیو خودت و تنها و تنها خودت مسئول جمع کردن هر اتفاقی که افتاده و می افتد و قرار است بیوفتد هستی.بی هیچ ترحم و کمکی. هیچ محض.هیچ مطلق.
میدانی که این روزها می گذرد و تمام مراحل فیزیولوژیک هورمونیک و قضیه ی معروف استروژن و پروژسترون و دوپامین و سروتونین را از بری.میدانی فقط این روزها میتوانی تقصیر همه چیز را گردن آفرینشت بیاندازی وگرنه خودت بهتر میدانی که وقتی همه ی این هورمون ها سرجایشان برگشته اند و تو در عادی ترین وضعیت بدنی به سر می بری باز همان افسرده ی تنها و بی آرزو هستی که سعی می کند در آن روزهای غیر هورمونیک فراموش کند که هوای دنیایش عمیقا ابریست.
سلام نگو. من به حد مرگ می ترسم .
- سکوتم را رعایت کن رفیق.
اینجا پستی بود که دوستش نداشتم.
** توی خلسه دارم می نویسم. نمی فهمم این ویروس کوچولو و ریز چه کوفتیه که آدمیزاد به این عظمت رو اینجور از پا می اندازه.
*** من واقعا نمی دونستم روده و معده ی آدمیزاد اینهمه پتانسیل کنش و واکنش داشته باشه!
**** خانه ام طیقه ی همکف است و وقتی همسایه ها حمام می کنند و دستشویی می روند صدای شر شر آب از لول های سقف من بلند میشود و صدای ابشار میدهد. گاهی صدایش را دوست دارم. دوستی میگفت من احتمالا اولین ادمی هستم که از اینکه روی سرم می . رینند احساس شادمانی میکنم!
سیتکا کم آورده. خوابش می آید.خوابی زمستانی در آستان این فصل سرد. ولی بخوابد خشک میشود و میمیرد.سیتکا سردش شده. میلرزد. آن وقت که همه لانه می ساختند. سیتکا چرخید و پرید و آواز خواند و خورد و رقصید. حالا زمستان شده. سیتکا می لرزد. سخت. سیتکا خسته ست.
*من تورا می فهمم. تو نمی فهمی تمام مرا. نقطه ی مشترک ما تنهاییست . من می ترسم از مایی که منی تویش حل نشده.تکان بدهند ما را ، گاهی قطره هایمان کنار هم می رقصد و هم آغوشند ولی کمی که گذشت ، کمی سکوت کافیست تا تو همان بالا بمانی و من این پایین .
*از نقطه سر خط خیلی وقت است که می ترسم. از نقطه ها.
راست و چپ با من مخالفت میکنی!
حتی وقتی می خواهم نظرت را تایید کنم تا ادامه ی آهنگم را بشنو م می گی "نه..ببین! گوش نمی کنی! ببین عزیز من..." و من گوش میکنم.به جویده های آهنگی که دوست دارم، از میان مزخرف های تکراریت.تکراری هایی که هر بار توهم میزنی از قشر جدیدی از مغزت تراوش کرده.
راست و چپ نصیحتم میکنی.
فرصت آشنایی بدهم با الف. با "دکتر" ! الف. الفش را غلیظ می گویی و نون ِ آخر الف را غلیظ تر که آهنگش کوبنده تر باشد. من به ریش تو و الف می خندم و به نصایحت توجه میکنم. از این گوشم صدای تو می آید و به سوراخ آن وری گوشم نرسیده.توی دماغم بخار میشود. نفس می زنم. می پرد بیرون! هر از گاهی میگویی مثل آدم نفس بکشم.
تو درست و دقیق و حساب شده زندگی کرده ای و با یوگا به آرامش می رسی. تکنیک تنفس را بلدی و دوره های پاک سازی روح و جسم را گذرانده ای. گیاهخوار بودی و بلدی چقدر خوب با سویا کتلت بپزی. شخصی زندگیت را متحول کرده و تو هر روز متحول تر از دیروزی.جوری که حول محورت یک دور به افتخار جمع چرخیده ای . حول محوری توی مایه های قوه ی الهی. یک آفتابه ی مینیاتوری داری که باهاش دماغت را می شویی برای تنفس هایی عمیق تر. روزه میگیری. روزه ی نظم.روزه ی سکوت. روزه ی لبخند. روزه ی محبت.روزه های پروانه ای. تو مسلطی. به گمانت.بر دنیا .بر خودت.و احتمالا من!
من از بودن در کنار این همه منطق تهوع میگیرم. وقتی در برابر این همه آرامش ارغوانیِ تو سکوت می کنم و آدامس می جوم. و ناخواسته از سر بی حوصلگی یک دفعه قلمبه ای بارت میکنم.و مادرم از پشت اوپن می پرد بالا و سرش محکم می خورد توی در کابینتی که باز بود و ازتصور واکنش های منطقیت سکته ی قلبی میکند. تو تیک میگیری و تند تند پلکت را به هم می کوبی و تکنیک تنفس را به رخم می کشی. دم.ایست هوا.بازدم.
تلاش می کنم میان جویده های حرف که در تنفس های باد کردن آدامسم بیرون پرت میکنم توضیحی برایت بدهم حول و حوش این امر که من همان دختریم که غورباقه را نبوسید و کفتار ها هنوز روی خاطراتم قضای حاجت میکنند و تاتی تاتی عنکبوت ها روی دسته گل بنفشه ی ما معنای خوشبختی باغبانش نیست.و هنوز قشر لزج دور دانه ی گوجه فرنگی که با ناخن از روی بلوزم برداشته ام دلپذیر ترین اتفاق خوردنش است و گوجه فرنگی بدون دانه شبیه لثه ی دور دندان مصنوعیست و هنوز مادرانه فسنجانم برای رویاهای کودکانه ام روی اجاق قل میزند و چراغ های روشن این خانه را من خاموش می کنم و به عادت کردن ها سالهاست عادت نمی کنم و...
تو به تنفس یوگایی و پاک سازی ذهنت مشغولی. من به پره های بینی ات زل می زنم .نگران آشفتگی سکوت آرامشت هستم. و میترسم مبادا سکوتم را به فریاد ی البته منطقی و به جا بشکنی.من از خیر این تلاش می گذرم. من پیروزمندانه باختم را می پذیرم. مثل همیشه.
من حسادت کردم. به روزهای رفته ام. به روزهایی که با نگاه تو ، سرم روی گردنم دراز و باریک می شد ..به باریکی نخ ماهیگیری. می چرخید و میرقصید و پیچ میخورد و رو به آسمان صورت ی با لبخندی به شیرینی قاچ سرخ هندوانه توی ظهر طلایی تابستان. می چسبید روی لپ خورشید. مثل بوسه ای خنک.بادبادکی می شد رقصان .توی اوج. توی ابرها.
* دلم میخواهد حرف بزنم و حرف بزنم و حرف بزنم و کسی گوش بدهد و گوش بدهد و گوش بدهد و هر جا که بغض کردم ، بگوید بشکن! و من زنانه اطاعت کنم .
دلم می خواهد کسی نگاه خیره ام را که دید ، صدای آهنگ را بلند تر کند .نترس از شکسته شدن بغضم. آب روشناییست.
اوضاع فعلی دنیا جایی برای لبخندم نمی گذارد.
اتوبوسی از روی دخترکی رد میشود. دخترک میمیرد. مسئله دایورت میشود به یک جایی از آناتومی آقایان مسئول.
یک عده کم خرد اوضاع آشفته ی امروز را با دهان گشادشان آشفته تر می کنند.
عده ای همین نزدیکی توی سرما میلرزند.
عده ای دیگر گرسنه اند.
عده ای دیگر تر زخم ها و کوفتگی های تازه شان را می شمارند.
عده ای در حالی که به ریش همه ی ما میخندند یک چیزهایی را از اینجا میبرند آنجا!
عده ای هم این وسط علم و کتل محرم را چراغانی میکنند.
و هزاران اتفاق احماقه ی تلخ دیگر که قابلیت دایورت شدن به هیچ کجا را ندارند.
بعد من نشسته ام از دلتنگی و تنهایی احمقانه ترم عر عر می کنم که دایورت شدنی ترین دایورتی دنیاست.
* بیخیال! ولم کن!
باز در دیرهنگام شب نبودت.ستاره های بخت کف دستم خاموش میکنم.
جیییززززسسس...
سال نیم بود. ساعت سی و پنج و هفده دقیقه دم صبح.
مه بود.
همه خواب بودند و خروس ها خیره به اسمان.
من بودم ، خدا بود و یک قاشق.