ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده |
تکنیکهای تستزنی در کنکور
آموزش ویدیوئی کشف گزینه صحیح (مهندسی معکوس) |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
از روزهایی که یکی نگاهش فقط برای عبور من دل دل می کرد یکسال گذشت. من
این روزها تنها یک نفر سوم ترحم برانگیز رابطه های شیرینم. صندلی عقب می
نشینم. سر به شیشه تکیه می دهم و فکر می کنم به لحظاتی که مرز میان خاطره
ورویایشان دارد رنگ می بازد. میدانم کی ها حواسم را پرت کوه ها و دریاچه
کنم تا خلوت عشاق را بر هم نزنم. نفر سومی که از توی آینه ی ماشین زمانی که
داریوش می خواند " من اون ماه و دادم به تویادگاری.." هی چک می شود مبادا
خودش را از در عقب پرت کند توی خیابان.من آن نفر سومی ام که وقتی کسی صحبت
از گذشته ها می کند، دو جفت ابروی نگران با هم رو به روی آدم از همه جا بی
خبر بالا میرود که نگو جلوی این در میان راه مانده! و من دلم نمی آید
بگویم بابا جان !سیب زمینی شدیم رفت.من همان سومی هستم که همه ی عالم و
آدم پسرخاله ها و پسر عمه عمو و دوستان عزب مانده شان را بهشان معرفی
میکنند. چاق.لاغر. باسواد. بی سواد.کج. راست. بزرگ.کوچک. نفر سومی که توی
گریه هنوز مثل بنر می خندد. همان که فوبیای جاده های بی دعوت دارد و
درختانی که بالای کوه ها انگار با نخی از دستان خدا آویزانند.
من دیگر موهام رو رنگ ی کنم و ناخن هام رو برق می اندازم و پایان نامه م رو می نویسم و هنوز راه به راه با مامان بحث و جدل می کنم . شبانه هایم را پشت پنجره های خواب زده ی اتوبوس در جاده زمزمه می کنم .من خیره می شوم به بازتاب نیمرخم که به رو به رو زل زده ،به تاریکی جاده ها .من دیگر روزها سفر نمی کنم از ترس دشت ها و کوه ها و رودخانه ها و تک درخت ها. من لیلی نیستم . لیلی نبودم و لیلی هم نخواهم شد. من همین می مانم. نفر سوم سرگردان جاده ها.
سرافکنده کردیم فرشتگانی را که به نام من و تو پیشانی به خاک ساییند.
حلقه شدم دور میله های راه راه ضریح پیراهنت. دخیل می بندم از اشک هایی که سر میخورند تا عمق گرم و مرطوب رابطه.
ای علمدار تشنه ی جنگل سبز ، سپردمت به خوشبختی.
من و مزه ها دور هم نشسته بودیم ومن قصه می بافتم. شاد و سرخوش بودم. تکه تکه پنیر و ژامبون تنگ هم می سراندم توی ماست موسیر وقلپ قلپ می امدم روش و به سلامتی هاش را خرج می کردم. کرور کرور. من خوب بودم. خندان و منگ و سبک. می خواندم آواز. بلند بلـــــــــــــــــــــــــــند. آنقدر بلند بلند اواز خواندم تا رسیدم به تو. به خنده هایت. به انگشت هایت. به رگ های کبود روی ساق دستت. به دو انگشتی کشیدن پول از لای دسته ی تا شده ی تو جیبت. من باز دلم برای موهای نرم پس کله ات تنگ شد. برای نرمه ی لب هات. برای خال خالی خالی نه خال خالی تنهای زندگیم. من به شکل تهوع آوری داشتم تو را از گور آبرومندت بیرون می کشیدم و استخوان های خاک خورده ی یکساله ی جوانت را می چیدم روی هم و چشم و دست و احساس و صدا می ساختم. من و مزه ها و این قلپ خیانتکار داشتیم بیوه گیم را مسخره می کردیم. این بیوه گی شیک و سیاه.من برایت مراسم ابرومندی گرفتم با تمام گلایل ها و اسفند های دنیا.با تمام زنان سیاه پوش تور به سر. ما حجله بستیم سر در خانه. با همان لامپ ها و بوها و خرما ی گردو به شکمِ نارگیل به سر. با تمام جوانان غیور محل. ما گریه کردیم و صورت خلیدیم. ما تورا به گور خاطرات سپردیم و سنگ بستیم رویش. نامت را حک کردیم و از مردانگی هایی که نبود دم نزدیم. ما برایت شعر گفتیم و داستان سرایدییم و نگذاشتیم گندش در بیاید. ما نامت را با پارتی بازی توی لیست نیک نامان روزگار ثبت کردیم با هزار تبصره و تلاش. من مراقب بودم هر از گاهی روی سنگ طوسی یاد بودت گل سرخی پرپر شده باشد. تازه و مرطوب. من هفته به هفته حلوا خیر می کنم روی این سنگ یکساله. من اردیبهشت های جهنمی را یاد میکنم به یادت. من ابروندانه تنفرم را از تنهایی های حضور طولانی ات مخفی می کنم. من...
من گند می زنم به مستی شیرینم. من به تلخی اعتراف می کنم که تنها بودم. من توی خنده زار می زنم که شادم .من هوشیار بلند می شود و قر میدهم و مستانه بشکن می زنم . من حتی مست نیستم برای این همه اعتراف وقیحانه. من یک لحظه عاشق همه ی کثافت های دنیا می شوم.من مرداب میشوم و تورا می بلعم . من گل گوشتخوار می شوم و هضمت می کنم. من جانوری خونخوار می شوم و میدرمت. من به شادی فریاد می زنم که عاشق این تنفر دردناکم.
من. من حتی خودم دارم باور می کنم که عاشق وهم این لحظه های دروغینم.
یه توپ دارم
قلقلیه
سوراخ سوراخ و گلیه
می زنم زمین
میره زیر زمین
من این توپو نداشتم
مشقامم نمی نوشتم
یاری قدیمی منو زد
یه مشت و یه لگد زد
* * *
کزار.درد. زخم. اخم.مانتو. گشاد. خط. رژ لب قرمز. نگاه.خنده. سکوت. ماشین. پیچ. حلوا. گردو. دنده. ترمز.آژیر. فوت. عطسه. نگاه. دندان. نگاه. سفید. شکم. پشم.پنجه.دست. زرد. نارنجی. آفتاب. پرده. شیرینی. توپ. انگشت سوم. تنها. جنون. جیغ. بلیزر. مشکی. بلند. نگاه. درخت. گربه. تابلو. پمپ بنزین. تقاطع غیر مسطح . آژیر. نگاه. پارچه. تف. خون. سرفه. نگاه. جرز. پوسته. دانشگاه. تیوپ.کیک مغز شکلاتی. آب انگور سیاه.سیگار. کتاب. شمع. رنگ. تینر. نان خامه ای. دیوار. خودکار.شعر. ام پی فور.دیزی. مشت. پیاز. کارت اعتباری.بی آرتی. ترمز. مغز. فکر.شیرجه. آغوش. سرد. ترس. تاریکی. سکوت. نگاه. درد. نگاه.شکوه. نگاه. چشم. نگاه. انتها.
من فکر می کنم . به خواب هایی که نمی بینم فکر می کنم. به سایه های مغمومی که هراسان توی پیچ کوچه ها گم می کنند خودشان را. به تاک هایی فکر می کنم که دلشان پر از مستی شراب انگور است و خروار خروار بار غوره می چینند ازشان. من به صداهایی که به خاطر نمی اورم دیگر خیلی فکر می کنم. تکرار می کنم کلمه ها را بلکه شبیه یادهایم شوند، چندین بار و چندین بار هر بار آوایی تازه امتحان می کنم ولی شباهت نمی گیرند به خاطره ها. نمی دانم چرا خنگ شده مغزم توی این خاطره بازی ها. انگشت هام هم خنگ شده اند. هرچه مشغولشان می کنم باز تمام قد دراز می کشند روی قلبم . مثل اینکه از روی پوست بخواهند چیزی را که دست نیافتنیست بفشارند . انگار روی سنگ مزاری عزیز و کهنه تا صبح خوابیده باشی. کرخت و دردناک .حزن انگیز.باید عادت کرد . به خواب هایی که دیده نمی شوند روزها.
من فکر می کنم به ترسو ترین قهرمانان هستی ام. من از زنان عشایرم توی پیچ کمر کوه ، آفتاب سوخته و پینه بسته و تنها. با شلیطه ی سرخم دست حنا گرفته ام را به سر می گیرم ، به چوب چوپانی ام تکیه می دهم . قاطری خمیده می چرد کمی دورتر. من برای قهرمان به کارزار نرفته م می خوانم.برای مردی بی تفنگ. من برای مردی که وجود ندارد می خوانم. بلند و سوزناک و کولی وار.
* * *
ثانیه ها عادت کرده اند کارشان را در حضورم انجام بدهد. خط های کوتاهی که فرصت زندگی ام را دست به دست می سپارند به هم . تیک میدهد به تاک.تاک می سپارد به تیک دیگری و باز تاک. بی تفاوت و بی توجه .انگار بار هندوانه خالی می کنند نه لحظه های زندگی.من ولی خاموش و بی تفاوتم. تکیه داده ام به دیواری سیمانی و بدشکل. پاهایم را زیر بلوزم توی سینه ام جمع کردم و چانه ام را به زانوی لختم که از یقه بیرون زده تکیه داده ام .توی این سکون دوست دارم به تکاپوی ثانیه ها دهن کجی کنم. زل می زنم .لج کرده ام . زمان این سکون و سکوت از دستم در می رود ، عهد کردم توی این ثانیه بازی ها شرکت نکنم . من نمی شمارم چیزی را . من مفهوم زمان را به مسخره می گیرم و توی صورت زمان این تکاپو را حماقت می خوانم. ثانیه ها هم تیک تاک کنان فرصت هایم را توی سیاه چاله ای بی انتها میتپانند.از بازی ثانیه ها و این نگاه های طولانی خسته می شوم. هیچکدام از رو رفتنی نیستیم. نه من. نه زمان. می روم کتری زردم را پر از اب می کنم. بوی چای پر می شود.
سکوت شد. تیک رفته. تاک مچاله و خسته گوشه ی دیوار سیمانی تکیه داده و خوابش برده.
حال دلم خوب نیست.
دلم خوب نیست.
خوب نیست.
نیست.
.
چون مزخرف می نویسم این روزها، ترجیح می دهم مدتی توی دفترچه ی کاغذی ام بنویسم.
تا بزودی.
چند وقت پیش قبل از اینکه این دیوار بلند چسبیده به دیوار حیاط کوچکم ساخته شود و بشود خانه ی تنهایی آدم های بیشتری ، فکر می کردم به آسمان خیلی نزدیکم.احساس دوستی می کردم. گفت و چای داشتیم با هم. حرف می زدیم از هم. با هم. فکر می کردم صمیمیتی ایجاد شده بینمان .خصوصی هایمان را پچ پچ می کردیم از لای تونل انگشت هامان توی گوش همدیگر و قاه قاه می خندیدیم. اکنون این دیوار آجری سیمانی یادم می اندازد خیلی بیشتر از این حرف ها از آسمان دورم . بیشتر از بلندی دست هام وقتی روی پنجه ی پا می ایستم. بیشتر از بلندی دیوار های آجری ساختمان های پنج طبقه. آسمان هم خیلی دور رفته این روزها.زمزمه هایش را توی گوش پشت بامی ها می کند . از دلش رفتم انگار از وقتی نمی بینتم.جوری که باید سرم را عقب ببرم و کمرم را هم خم کنم، اینقدر که یادم بیاندازد از انعطاف چیزی تویش نمانده، آنوقت نیمرخ یک آبی بی اعتنا ببینم که یادش رفته من این پایین دارم برایش دست تکان می دهم. نمی دانم واقعا نمی بینتم یا وانمود می کند این ساختمان پنج طبقه جلوی دیدش را بسته و نهایتا یک" آخ! ندیدمت"ِ لوس می خواهد مهمانم کند.حتی افتاب دیگر مرا از لیست تابیدنی ها حذف کرده. من افتاب را از انعکاس پنجره هایی که یادشان رفته بسته بمانند می دزدم. من حدس می زنم ظهر شده و افتاب در عمود ترین وضعیتش نسبت به ماست. من کوتاهی سایه ها را حدس می زنم. سایه های خانه ی من همیشه مایل و طولانی اند و همیشه سمت پنجره ی اتاقم. خسته شدم از اینهمه عشق یکطرفه. اعتماد به نفسم را می گیرد این ندیده شدن ها. احساس زشتی می دهد م. انگار گوژپشت تنها توی کلیسایی یخ زده . فکر می کنم شبیه خواهر های ناتنی سیندرلا از زور دوست داشته نشدن دارم بدشکل و کینه ای می شوم.
تصمیمم را می گیرم !می خواهم حضورم را به آسمان و افتاب و ابرها و سایه های کوتاه ثابت کنم. می خواهم با یک بی اعتنایی شاد و جنون آمیز پایشان را باز این خانه باز کنم.می خواهم وجدان آسمان را نیشگون بگیرم. مثل بازاریابی حرفه ای که کسب و کاری سوخته را رونق می بخشد. امروز چند تا گلدان میگیرم. بنفشه های معروفم. سبزه می کارم و جعفری و گشنیز. می گذارم گربه ی تنهام لای گلدان ها برای خودش با خر خاکی ها دوستی کند.می گذارم پای قمری ها و پروانه ها به حیاط کوچکم باز شود. من پای افتاب را به این خانه باز می کنم. من با سایه ها رفیق می شوم و می گذارد درد خنکیشان را برایم بگویند. من امروز می خواهم سایه ها را گرم کنم. توی چشم آسمان نگاه می کنم و می گویم نگاهم کن! من حقم را از این بهار و روشنایی می گیرم. من حقم را از این شادی خوشبوی توی هوا می گیرم. من ثابت می کنم که حتی توی اسفند وقتی تنها پانزده روز به خشکیدن تنها جوانه ی زندگیم مانده ، می شود قرمز ترین دامن قاسم ابادی دنیا را پوشید و وقت اذان برای گربه ی تنهای طلایی بشکن زد و خندید و رقصید. آسمان مثل اینکه هنوز نشناخته مرا. من مبارزم. جنگجویی قرمز پوش وسیاه چرده با دایره زنگی از لیانگ شامپو.
* اصغر فرهادی. نادر و سیمین که آشتیمان دادند.
آنقدر نگاهشان می کنم تا شاخه ی کاج ،آشفته ناگهان می کوبد توی صورتم . عینک آفتابیم مثل دلقک های محزون روی چشمهام کج می شود و موهام توی شاخه کاج عصبانی گیر می کند. اگر روز دیگری بود به این تصادف میان من و این کاج عصبی می خندیدم ولی امروز دلم نخواست. عذر نخواستم . دلگیر شدم و نگاهم را از آن دست ها و کلیشه های عاشقانه گرفتم . فرار کردم از میان آن همه خنده . تنه می زدم و مثل زنی که می خواهد پشت عینک آفتابی کبودی های صورتش را پنهان کند دست به گوشه ی عینک مشکی ام داشتم و دست هام رو حائل صورتم کرده بودم . بی خنده و عصبی و سر به زیر، با سرعت عبور می کردم .عشاق با خنده هایی متعجب دست هاشان را تسلیم وار بلند می کردند و کنار می رفتند از سر راهم. من گم شده بودم. اشتباه می رفتم و از میانشان راه باز می کردم. انگار بخواهم همه فکر کنند اشتباهی نیست و میدانم چه می کنم. که راه از میان این همه کوچه های پر تماشاگر ست که باید برومشان و باز گردم و کوچه ی دیگری را همینطور رفته باشم و برگشته باشم . انگار بخواهم همه فکر کنند رسیدنی توی این سرگشتگی هاست. من بدجور گم شده بودم میان بوسه ها و قهقه ها و سوپرایز ها و گل ها و انگشتان و خرس ها و قلب ها. من ترسیده بودم و هر آن بیم سرازیر شدن اشک های نا مانوسم بود میان سیل جمعیتی خندان که هر لحظه بیشتر و بیشتر احاطه ام می کردند. حس می کردم باید تاوان این نا همگونی را بدهم. انگار شنل نا مرئی را کسی از سرم کشید. به هر سو کشیده میشدم. من گناهکاری بودم که سعی می کرد باور کند عاشق مردمی است که دوستش نخواهند داشت. که عاشق این دوست داشته نشدن است. من پشت عینک آفتابی حسرتم را پنهام می کردم و یک نفوذی تنها از دنیای دوست داشته نشده ها بودم. مهره ای سوخته که ایمانش رخنه کرده بود.قربانی ترحم برانگیزی که به روز و شب و آرزو و ماه های شب چهارده ایمان نداشت. کسی با انگشت نشانم دادو من قدم هایم را تند کردم. تند ِ تند. نزدیک های کوچه ی اخری بود که دویدم. شاخه های کاج های عصبانی سیلی می زدند توی صورتم و من دست هام رو به سرم گرفته و نفهمیدم شال قرمزم کجا روی کدام شاخه به یادگار ماند. من فرار کردم از میان ادم ها. من ترسو بودم. ترس گناه بزرگی بود آن روز توی شهر . توی شهر عشاق.
***
هر بار که دستی سمتش دراز می شود اطمینان نمی کند .میدزدد سرش را. چون هنوز نمی داند دست ها نوازش می کنندش یا دردی بی دلیل و غیر منتظره در راه است. هر روز و هر ساعت باید یادش بدهم که باورم کن. که من مثل تو ام. منم از دست ها می ترسم. چه بسا وحشت من جانفرسا تر است. تزویر دیده تنم از نوازش هایی که بعدش درد ی بی دلیل و غیر منتظره امانش را بریده ،آنقدر غیر منتظره که انگار پونز روباه صفتی در کمین روی زمین به پایت برود.
هر روز و هر ساعت انگشت هام را را به التماس روی تن رنجور زخمی اش می لغزانم .اهلی می کنمت . عاشق می کنمت . زمزمه می کنم باور کن که من شبیه تو ام. کاش حداقل تو باور کنی که انگشت های من خیانتکار نیستند.
کاش می خواندیم . اگر می خواندیم، ابراهیم می شدم توی آتش بربر ها که خاطره می سوزاندند در میدان شهر.
* با من حرف بزن. بگو لعنتی ِعاقل نما.بگو!! .. فقط بگو کجای قصه ای...
خیابان تنها ترس دارد. خیابان ِ تنها ، زندان ابدیست.
سکوت تنها چیزیست که می توان از هیاهوی همیشه مغلوب زندگی آموخت. سکوتی که برای دهان من زیادی بزرگ و سنگین است. دندان هایم را کلید می کنم و پلک هایم را بر هم می فشارم. ناخن هام را کف دستم فرو می برم تا عادت کند همه ام به این سنگینی سربی. گاهی کلمات به شکل حیرت آوری ترحم برانگیزند وقتی صدا می شوند و به شکل حیرت اوری واقعی وقتی نگاه میشوند. وقتی هیچ چیزی نمی شوند.
* * *
می خوانم. می نویسم. می آموزم. فراموش می کنم. گویی زندگی هم جز این آموختن و فراموش کردن و فراموش شدن مدام نیست. در روز هایی که هنوز بازار آرزوهای کوچک دست یافتنی ِ محالم داغ است ،شب و روز رویا به خورد پلک هام میدهم . رویای پرنده های آزادی که دغدغه ی فرار ندارند. رویای فراری هایی که دغدغه ی آزادی دارند. رویای آدم هایی که برای ماندن. برای رفتن. برای بودن زنده اند. من یک خواب پرست ِ رویا پرور حرفه ای ام. من بلدم از هیچ قهرمان بسازم. از عکس های سیاه و سفید زن و مردی صامت و نا مطمئن و که با شرم دست بر شانه های هم سنگین کرده اند، خاطراتی رنگین کمانی بسازم. من بلدم وانمود کنم که این فراموش شدن را فراموش کرده ام. من بلدم خیال کنم توی چروک خنده ی چشم ها گم شده ام. من خوب بلدم چطور شب ها انگشت کوچکت را توی دستم لمس کنم و گردی غریبی که قرار است سرانگشتت باشد را حس کنم. من طوری رفتار می کنم انگار نه انگار که سال هایی از زندگیم به "هیچ" انگاشته شدند. من از بلندترین بلندی های "ما" یی که ساخته بودم "من" را سقوط می دهم. من بلدم چطور از آخرین خاطره های محو و غم آلود مشترک آدم ها ، افسانه های هزار و یک شب بسازم.
من یک خواب پرست ِ رویا پرور حرفه ای ام.
* خوب می شد اگر بهمن زمستانی امسال مثل خرداد بهاری میشد. خوب است بهمن هایی که خمودگی کدر سال های گذشته را یخ نزنند. شاید امسال بهارش همراه برف زودتر بر زمین تشست. شاید...
اصولا عادت به توی خانه ماندن برای دو روز متوالی را ندارم. وقتی توی خانه زیاد می مانم حس می کنم دیوار های خانه دارند لپ در می اورند و ورم می کنند. انگار صدای شر شری مرموز بدهند.دایره هایی نامنظم که اینجا و انجا پر می شوند.انگار زیر پوست رنگ خاکستری دیوار آب تزریق کرده باشی. دیوار ها نرم می شوند .کش می آیند.
تصمیم داشتم درس بخوانم. دوفصل اول پایان نامه ام را تمام کنم. اسلاید ها را مرتب کنم. دیتا ها را کامل وارد اکسل کنم. کارهای عقب مانده را در این غروب همیشه بی روح جمعه تمام کنم. قرار بود بشقاب همسایه دیوار به دیوارم که حدودا دو ماه پیش تویش برایم حلیم اورده بود را پس بدهم و بلاخره ریموت در خانه ی قبلیم را بدهم برود تا پولم را بدهند. در عوض اهنگ گوش دادم. با قری هاش رقصیدم و با ناراحت هاش ناخن جویدم. نقاشی کردم. در واقع تنها قلمو را کثیف کردم و یک خط انداختم آن وسط و ولش کردم. به اندازه ی همه ی عمرم بادام زمینی خوردم و کتاب خواندم و هی وسط خواندن حواسم پرت چیزی شد که توی کتاب نبود. فکر کنم پنج یا شش بار شد که چشم هام رو از نوشته ها سریع مثل یک سگ شکاری جوان می گرفتم و گوش هامو تیز می کردم و تک تک عضلاتم را منقبظ و آماده و ساکن می کردم برای پاسخ به صدایی که نبود و بویی که نمی پیچید. رولت خامه ای خوردم و آب. ماهیتابه را گذاشتم داغ شود. داغ که شد با وسواس گذاشتم کمی دیگرم داغ شود. بعد روغن را ریختم توی ماهیتابه. تخم مرغ ها توی داغی روغن توی خودشان منفجر می شدند و پخ پخ می کردند.منتظر هیچ کس و هیچ پیشامدی نیستم و هنوز نمی دانم راضی ام یا نه. به شکل ترحم برانگیزی آرامم. ناخم مصنوعی ها را می اورم. ناخن ها را می چسبانم و کوتاه می کنم. سوهان می زنم. دور چشم هام خط چشم قهوه ای می کشم. ریمل می زنم .روی توی رفتگی گونه هام را کمی تیره می کنم و لب هام رو سرخ می کنم. وقتی برای خودم ارایش می کنم حس می کنم قهرمان داستان های زنانه ی پرل باک هستم. زنانی از تبار باد های شرق و غرب.مطیع . آرام .آینده نگر .مقتدر. از روزهاییست که بر خلاف انتظار چهره ام را دوست دارم. همه چیزش را. امروز از آن روهاییست که فکر می کنم لیاقتش را دارد که دیگران هم دوستش بدارند. روز جمعه ی کسالت اوریست و هیچ چیز رقت انگیز تر از این نیست که برای خودت ارایش کنی و لباس های کرکی ات با تصویر فیل و زرافه را کنار بیاندازی و بلوز یقه شل مشکی بپوشی و دامن کرم با ساپورت مشکی . برای خودت چای دم کنی و روی مبل لم بدهی و منتظر هیچکش نباشی.
نوشته ام را فکر کنم بهتر است همینجا تمام کنم. هر چه چانه ام را می مالم، چیز بیشتری برای تصویر کردن روز جمعه ی دختری تنها که نه ناراحت است در واقع ،نه افسرده ،نه راضی و نه حتی ناراضی در اواسط فصلی سرد توی شهری بی روح وقتی حتی چیزی برای دلتنگ شدنش هم وجود ندارد ، به ذهنم نمی رسد.
گوش دادم
در خیابان وحشت زده ی تاریک
یک نفر گویی قلبش را مثل حجمی فاسد
زیر پا له کرد
در خیابان وحشت زده ی تاریک
یک ستاره ترکید
گوش دادم...
نه دلتنگم نه حتی غمگین! داشتم مثل بَنِر می خندیدم که این شعر فروغ یکدفعه توی فکر هام ،زیر قهقه ام زیر نویس شد. فقط بلند خواندمش و ادامه دادم. خندیدنم را! مثل بَنِر قهقه می زدم.
زنگ در از جا پراندش. خیلی وقت نبود که رسیده بود خانه. چای را از دست زن گرفت و یک پایش را جمع کرد زیر خمیدگی پای دیگر. راحت نبود.
زن آیفون را برداشت.مردی چاق و چهارشانه پشت در منتظر بود. مرد تند تند گفت دنبال همان لباس عروس که چند وقت پیش آورده بودتش آمده بود خشکشویی ، نبودید و این شد که آمده درب منزل. امر خیر است و عجله ای. شرمندگی هاش را هم لای سیبیلش می جوید. تند تند شلوارش را روی پیژامه ی توی جوراب رفته اش پوشید و پرید پشت در.
باز ، مثل خیلی شب ها ، دخترک چشم سبز پیچیده توی چادر زیر تاریکی چراغ برق منتظر بود.
روز از اول بد شروع شده بود.
صدای نفس های نامنظم سکوت ، حاکی از موج های آدرنالین بود که بر صخره های آرامش می کوبید. جزر و مد. خانه زیر این فرسودگی بی هیاهو ،از ترس سقوط ، فرو ریخت.
بیرون دارد برف می بارد. این سکوت سنگین که گاهی با عبور خش خشناک یک ماشین خسته و خابالود می شکند ، می گوید که دارد برف می بارد. برف مرا مهربان می کند. مرا رام میکند. شاعر و عاشقم نمی کند. نه. دیگر برف و باران و پاییز و زمستان مثل سگ پاولوف شرطی ام نمی کند که از زیبایی حزن انگیز و جای پاها ی کوچک و بزرگ دور و نزدیک کنار هم بگویم. از یکی بزرگ و یکی کوچک کنارش. از آدم برفی های که با دست های بازشان مثل ترمیناتور، مثل محافظان فدایی، تا پای جان ، جلوی گلوله برفی های پرتاب شده به سمتم را میگیرند. گاهی گوش ازشان می پرد و شاید هم سری و هویجی و قهقه می ماند برای من.نه. کودکی هام کمتر از آن شده که شاعر باشم.
برف که می آید دلم می خواهد آرام باشم .ساکت و زن باشم.مادر باشم. دلم می خواهد توی پاهات آب نرود. سردت نشود. دلم می خواهد یادت باشد پوتین خوب بپوشی و یادت باشد برای خودت کاپشن گرم خریده باشی.دلم می خواهد یادت باشد که با یه لا پیراهن می چایی.دلم می خواهد بخاری ماشینت خوب کار کند و نصف شب توی پیچ های جاده ها خوابزده رویا نبینی. دلم می خواهد 2 تا جوراب بپوشی و توی پایت پلاستیک فریزر کنی. دلم می خواهد آش خورده باشی گرم ِ گرم. جیگر خورده باشی داغ و آبدار.دلم می خواهد کسی توی شلوغی کار چای گرم دستت داده باشد.دلم می خواهد حافظ بدست لب شوفاژ لم داده باشی.
برف که می آید به خاطر مارک لباسم که تنم را می خورد ، بلوزم را برعکس نمی پوشم. دلم هوس لبو که دوست ندارم می کند .جوش نمی زنم و پیشانیم پوست پوست نمی شود. با مو های شقیقه ام ور نمی روم . ناخن نمی جوم. مهربان می شوم و می پذیرم که همه اشتباه می کنیم. همه حق داریم که توی زندگیمان کثافت کاری کرده باشیم. همه حق داریم که گاهی مخمان را تعطیل کنیم و چشم هامان ببندیم و بدوبیراه بگوییم و عذرخواهی نکنیم.حقمان است که گاهی اینقدر به عالم گند بزنیم که حتی صبح ها نگاهمان توی آینه از چشم هامان بدزدیم. حق داریم به خدا حق داریم برویم گم و گور بشویم.
حقمان است که فراموش شویم و شعار دهیم که زندگی باید کرد.از نو! دوباره! حق داریم که باز قهقهه بزنیم بی عذاب. بی خاطره. دیگران هم به اندازه ی ما حق دارند که در این شروع دوباره ی بی اعتبار تنهایمان بگذارند. ثانیه ها سوداگرانه می خوانند توی گوشمان " آینده"، و ما همه حق داریم سوداگران اغفالمان کنند.
برف می بارد.زیاد می بارد. آرام و سرد و سفید. سنگین و ساکت. برف شاعر نمی کندم .نه. می کندم عین خودش آرام و سرد و سفید. سنگین و ساکت.
پانوشت: من حق دارم که گاهی دلم از دنیا بگیرد و قهر کنم با همه کس و بگذارم بروم .و همانقدر حق دارم برگردم و خجالت نکشم که دلم خواسته روی حرف هام نمانده باشم.
پانوشت 2 : اینجا خانه ی من است. شش دانگش. حرمت زمزمه های ساکت پا بر این فرش را نگه دار.
شبانه های سیتکا با یاد عاشقانه هایی گذشت که هر روز زیر صندلی پیامبران کپک می زدند. روزهای سیتکا با افسوس آوازهایی که نخواند و بوسه های که تنگ در آغوش نکشید گذشت.
سیتکا دلش گرفته دیگر. زیاد هم گرفته.آوازی نمانده.
سیتکا ساکت بود.توی دلش آواز می خواندچه حزن انگیز ، چه طربناک. باز تو خواستی که همین آهسته صدایش هم نباشد.
هوای نفس هایت را نمی دزدم. آرزوهایت را کش نمی روم. دستم را توی جیبت گرم نمی کنم. من دیگر جای زندگی تو را تنگ نمی کنم. من رفتنی ام. از اول هم رفتنی بودم. و بدان سیتکا دلش بزرگتر از این حرفاست که بلد نباشد ببخشد.
تمام.
آخرین بعدا نوشت: اصغر فرهادی عزیز.متشکرم.
گاهی دلم می خواست زندگی ای ساده تر از این که برای خودم ساختم و متصورم ، می داشتم. گاهی دلم می خواست روزها فکر دانشگاه می بودم و فارغ التحصیلی. گاهی کتاب و جزوه دانشگاهیم رو ورق میزدم و در حد نیاز بلد بودم چهار تا کلمه ی قلمبه ی بیربط را با اعتماد به نفس به زبان بیاورم. همیشه ی تعطیلات درس داشته باشم و معدلم بالا .عاشقی داشتم که با همه ی عدم جذابیتش برایم کافی باشد.دلپذیر و بی آزار. که تا کار پیدا کرد بساط نامزدی بچینیم.
توی خانه ای اتاقکی داشتم با یک میز توالت مملو از عروسک های نرم و شمع. اتاقی صورتی و قرمز، با فرش مستطیل کج نرم طرح جدید وسطش.اتاق بغلی اتاق خواهرم می بود که چندین سال است ازدواج کرده و برادرم هم رفته بود سربازی. مادری خانه دار و آرام و صبور داشتم، که دوست داشت توی خانه دامن زیر زانو بپوشد و روسری سر کند و روی روزنامه سبزی و عدس و برنج پاک کند و نگران سرما و خورد و خوراکم باشد.
دوست داشتم چهارشنبه ها خواب اموات میدیم و پنجشنبه ها با مادر شعله زرد و حلوا می پختم برای نذر. با شابلون رویش اسم می نوشتم و توی ظرف یکبار مصرف با ماشین می بردیم دم خانه ها. دوست داشتم موقع رانندگی پشت پراید سفیدم، کمی به جلو خم بشوم و اخم کنم و دو دستی فرمان را بچسبم و وقتی کسی بوق زد توجه نکنم و با حرارت فرمان بگیرم و فرمان بگیرم و فرمان بگیرم و توی بریدگی دور بزنم.بروم امامزاده برای خوشبختی ام دعا کنم. ضریح ببوسم و از زیر چادر گل گلی دست بیاندازم دور میله ها و همراه پیرزن کناریم بغض کنم. دوست داشتم با دوستهام چادر روی صورتم می انداختم و توسل می خواندم. دوست داشتم باور کنم حاجتی در راه است.
دوست داشتم کمری باریک میداشتم و موهای بلند لخت مشکی و می نالیدم که حالت نمیگیرد. روی تخت دراز بکشم و جدول حل کنم.بستنی که بیاورند دو قاشق مزه کنم و دلم را بزند. همیشه بی اشتها باشم. دوست داشتم فشارم همیشه پایین می بود. دوست داشتم دل نازک بودم با بازوهای ظریف. بازوانی که بیشتر از کیف دستی به چشم نبینند. دوست داشتم گاه گاهی کار داشته باشم وقتی دوستهام زنگ می زنند ،حتی اگر کارم تمیز کردن یک به یک رژ لب هام با پنبه روی میز آرایش چوبی اتاقم باشد. دوست داشتم روی جوش سر زانوم دارو می مالیدم و از پف خیالی زیر چشم هام گله مند می بودم.
دوست داشتم راحت گریه می کردم.راحت می ترسیدم . به اتفاقات جدید شانس وقوع نمی دادم. همیشه همان غذای همیشگی را سفارش میدادم و قارچ و گوجه فرنگی ها را کنار بشقاب کپه می کردم.
من هیچکدام اینها نیستم. زندگی سخت تر می شود وقتی فکر می کنی پشت هر دری اتفاقیست که باید تجربه اش کنی. نپذیری که توان آدمی حد دارد، مرز دارد و آسیب با وجود یحتمل بودنش امری جدیست. نپذیری که ترس احساس زشتی نیست. نفهمی که برای محبت کردن به آدمها نیازی نیست رنجور و خمیده و آزرده بشوی که این عین حماقت و بلاهت است.و بدتر از همه ی اینها نپذیری که به پختگی و بزرگی چیزی که تصور می کنی و می خواهی به دنیا القا کنی نباشی و اصرار کنی که هستی. تمام.
پانوشت: چاییدیم در حد لالیگا. فعلا دست و دهان ما تنها محصولات پانادول و او آر اس را می شناسد و باقی نقاط بدن توالت! باشد که خداوند آرامش آن نقطه از دنیا را از ما نگیرد. آمین!
پانوشت 2: گشتیم نبود. نگرد، مثکه واقعا نیس!
ظهر که خواست فشار پیرمرد را بگیرد. نبض پیدا نمیشد. پیرمرد آب خواست و قرص هاش رو خورد.با وسواس یکی یکی کف دستش لمس می کرد و نوک انگشتهای لرزان و خشکش می برد بالا و چشم تنگ می کرد .زل می زد و میبلعید. یکی.یکی. صورتی ها و سفید ها .گرد ها و بیضی ها.فردا که شد. آرام مُرد.
پیرمرد را توی پتو آوردند. کنار خاک تازه آب خورده برآمدگی روی زمین نشست.کنار انبوه گلایل های سفید مرگ. آب خواست. قرص هاشو یکی.یکی برانداز کرد و بلعید و فاتحه خواند.
دخترک بند باز دستهاش رو باز کرده بود و ایستاده بود..جمعیت زیر پاهاش گاه از ترس هــی می کشید و گاه کف می زد. دخترک با پاهای برهنه ی سرخ روی طناب میدوید و می چرخید و می رقصید . نگاهش گیر کرد به نگاه یکی از میان جمعیت.پایش لرزید.
عاشق پینه دوز گوژپشت شده بود.